کد خبر:43978 | ۸:۴۳:۵۸ - چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
چهار قُل؛ روایتی از روزهای انقلاب و جبهه؛
هر بار پشت سرش آیه الکرسی و چهار قل می‌خواندم
غلامعباس هم مدام می‌رفت جبهه وکم می‌آمد خانه دلم به شدت تنگ می‌شد اما به روی خودم نمی‌آوردم و هر وقت می‌آمد برای رفتن دوباره تشویقش می‌کردم و هر بار پشت سرش و پسرها آیه الکرسی و چهار قل می‌خواندم.

به گزارش پایگاه خبری ندای ساحل؛هنوز یازده سالم تمام نشده بود، از مکتب رسیدم خانه و دیدم همه‌ی فامیل جمع‌اند خانه‌ی ما، صدای گریه‌ها توی کوچه پیچیده بود، رسیدم دم در خانه. زن‌های فامیل تا چشمشان به من افتاد صدای شیون و زاریشان بالا گرفت. مادرم ما را تنها گذاشته بود و رفته بود. همه سیاه پوشیده بودند و انگار پدر  پیرتر شده بود و قد بلندش کمی خمیده‌تر به نظر می‌رسید.

دیگر آبجی بزرگترم برایم شده بود مادر، بوی خوش مادر را می‌داد. غذامی‌پخت، خانه را آب و جارو می‌کرد، موهایم را شانه می‌کرد و نمی‌گذاشت دلتنگی کنم. هجده سالم که شد پدر غلامعباس آمد خانه و مرا از پدرم خواستگاری کرد.

غلامعباس را خوب می‌شناختم، همسایه دیوار به دیوارمان بود توی بچگی باهم مکتب می‌رفتیم و همبازی دوران کودکی‌ام بود که دیگر برای خودش مردی شده بود. آبجی با من صحبت کرد و من رضایت دادم.

با غلامعباس که نامزد شدیم در کمال نا باوری در مقابل چشم‌های بهتزده‌ی من و بقیه فامیل آبجی رفت پیش مادر.

حسابی تنها شده بودم یک سال بعد مراسم عروسیمان ساده بود و بی تکلف انجام شد.

خدا به من و غلامعباس چهار پسر داد. هنوز انقلاب نشده بود پسرها از آب و گل در آمده بودند و توی تظاهرات شرکت می‌کردند. من اوایل خیلیمی‌ترسیدم که نکند بلایی سر غلامعباس و پسرها  بیاید اما بلاخره مراهم با خودشان همراه کردند. پسر بزرگترم می‌گفت: مادر را ببرید وسط جمعیت تظاهرات کننده تا ترسش بریزد. دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسیدم هر شب جایمان مسجد فاطمیه-(مقر انقلابیون بندرعباس)- بود آقایون طبقه پایین بودند و ما خانم‌ها طبقه بالا. با مادر شهید مجید شاهی حسابی دوست شده بودم.

بعضی از شب‌ها که می‌خواستیم از مسجد برویم خانه حسابی تیر اندازی بود و برای رسیدن به خانه مسیرمان دور می‌شد.

یک شب هم بعد از نماز توی مسجد همه شعار دادند مرگ بر شاه که دوخانم با چادر نازک آمدند داخل و در حالی که کف دست‌هایشان را به هم می‌زدند می‌گفتند: زنده و جاوید باد خاندان پهلوی. دویدم دنبالشان اما از ترس خودشان را گم و گور کردند و دیگر آن طرف‌ها پیدایشان نشد.

***

جنگ که شروع شد تمام طلا و نقره ای که به من ارث رسیده بود را فروختم و پولش را دادم دست غلامعباس و گفتم: بفرست جبهه آن جا بیشتر به درد می‌خورد.

خانه‌مان که بندرعباس بود می‌رفتیم با خانم‌های محله‌ی نایبند یک جا جمع می‌شدیم و نان می‌پختیم. چه تو سرما و چه تو گرمای طاقت فرسایبندرعباس پای تابه بودیم

از کار که گاهی خسته می‌شدیم با زیارت عاشورایی- دعای کمیلی – روضه ایی خستگی‌مان در می‌رفت و دوباره شروع می‌کردیم. مدام همدیگر را تشویق می‌کردیم و می‌گفتیم: کی خسته است و همه یک صدا می‌گفتند: دشمن.

مربا که درست می‌کردیم گاهی کپک می‌زد اما ما دست بردار نبودیم و دوباره درست می‌کردیم. فصل خرما چینی هم که می‌شد باروبنه‌مان را جمع می‌کردیم می‌رفتیم سر نخلستانمان توی حاجی آباد. خرماها را جمع می‌کردیم و با سلیقه بسته بندی می‌کردیم و می‌فرستادیم جبهه.

غلامعباس هم مدام می‌رفت جبهه وکم می‌آمد خانه دلم به شدت تنگ می‌شد اما به روی خودم نمی‌آوردم و هر وقت می‌آمد برای رفتن دوباره تشویقش می‌کردم و هر بار پشت سرش و پسرها آیه الکرسی و چهار قل می‌خواندم.

بچه پسرم تازه متولد شده بود و پسرم می‌رفت جبهه باید عروسم را دلداریمی‌دادم و از او مواظبت می‌کردم. شاید این روزها کسی باور نکند اما منهر لحظه منتظر خبر شهادت غلامعباس و پسرها بودم.

پسرها که لباس بسیجی می‌پوشیدند و عزم سفر می‌کردند می‌گفتند: جلوم راه برین تا به قد وبالا تون نگاه کنم. هر دفعه با خودم می‌گفتم این دفعه‌یآخر است  از زیر قرآن ردشان می‌کردم و می‌گفتم: خدایا راضی‌ام به رضای تو اگر بخواهی شهید می‌شوند اگر هم تو بخواهی صحیح و سالم برمی‌گردند.

غلامعباس هر دفعه با یکی از بچه‌ها می‌رفت منطقه – یک بار که مجید راباخودش برده بود بی بی سی اعلام کرده بود که یک جوان ایرانی به اسم مجید کوهی شهید شده. آن موقع ها رادیوهای بیگانه برای مشوش کردن ذهن مردم اخبار ضد و نقیض زیادی پخش می‌کردند – همسایه‌ها شنیده بودند و با اضطراب می‌آمدند  در خانه و می‌گفتند: از بچه‌ها خبری نداری؟ و من با خیال راحت می‌گفتم انشاالله که سالم  هستند.

توی همان حال هوا بودم که خواب دیدم  سه نفر چادر مشکی آمده بودند توی حیاط کنار درخت کنار ایستاده بودند و می‌گفتند: مادر شهید بیا.

طولی نکشید که پسرم با پای کچ گرفته برگشت خانه و ترکش هم خورده بود و دچار موج گرفتگی شده بود. انگار خواست خدا بود که مجید من شهید نشود. مجید همیشه می‌گفت: مادر مبادا اگر من شهید شدم بر سر و سینه بزنی آن قدر مطمئن بودم که مجید شهید می‌شود که حتی عکسش را قاب کرده بودم و گذاشته بودم توی طاقچه.

**********

غلامعباس توی حاجی آباد یک زمین بزرگ داشت تا پیشنهاد کردم توی زمینش فاطمیه درست کنیم – سریع قبول کرد. اول محرم تا ۱۲ محرم تکیه می‌زدیم و توی زمین باز زیارت عاشورا و روضه خوانیمی‌گذاشتیم. و تا فاطمیه آماده شد کلاس‌های قرآن را توی خانه خودمان برگزار می‌کردیم. اگر گاهی بچه‌ها می‌رفتند جبهه و غلامعباس می‌ماندخانه می‌گفتم: توچرا موندی خونه وقتی بچه‌ها رفتن تو هم باید بری و پا بهپای اونها بجنگی.

***

همسرم همیشه پشتیبان ما بود چه زمان انقلاب چه زمان دفاع مقدس، وقتی با اطمینان خاطرمی گفت: برین، ما دلگرم می‌شدیم و با روحیه می‌رفتیم.

راوی: غلامعباس کوهی(همسر سکینه کوهی)

Print this pageShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
لینک کوتاه:
http://www.nedayesahel.ir/?p=43978 photo169857019186096259 (1)