کد خبر:28508 | ۲۱:۵۵:۵۷ - سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۳
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
نقد و بررسی فیلم سقوط
به گزارش سرویس “رسانه و تلوزیون” پایگاه اطلاع رسانی ندای ساحل ؛شهاب اسفندیاری گفت:  شرایط فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی یک جامعه چگونه می تواند موجب شود که یک شهروند عادی و قانون مدار، به یک مجرمِ جنایتکار تبدیل شود؟ فیلم «سقوط» ساخته جوئل شوماخر تلاش می کند تا با استفاده از مثال جامعه آمریکا، به […]

http://namayeshtv.ir/public/files/news/thumbnail/michealdouglas_utuys-212x146.jpg

به گزارش سرویس “رسانه و تلوزیون” پایگاه اطلاع رسانی ندای ساحل ؛شهاب اسفندیاری گفت:  شرایط فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی یک جامعه چگونه می تواند موجب شود که یک شهروند عادی و قانون مدار، به یک مجرمِ جنایتکار تبدیل شود؟ فیلم «سقوط» ساخته جوئل شوماخر تلاش می کند تا با استفاده از مثال جامعه آمریکا، به این پرسش پاسخی بدهد. اگرچه دولت آمریکا از زمان تاسیس، همواره ادعای آن داشته که این کشور سرزمین «رویای آمریکایی» است، اما در فیلم «سقوط» تصویری از این کشور می بینیم که بیشتر به سرزمین «کابوس آمریکایی» شبیه است: جامعه ای که به تمام معنا دچار فروپاشی شده و نهادهای اجتماعی و روابط انسانی در آن به مرحله زوال و تباهی رسیده است.

جوئل شوماخر، از کارگردانان پرسابقه و پرکار هالیوود است که در کارنامه او مجموعه متنوعی از آثار با فرم ها و درونمایه های مختلف دیده می شود. هرچند عمده فیلم های او در زمره سینمای تجاری و عامه پسند قرار می گیرد، اما او سابقه کارگردانی فیلم هایی خاص تر، مانند «مرگ بازان»، «زمانی برای کشتن»، «سقوط»، «ورونیکا گورین» و «باجه تلفن» را نیز در کارنامه خود دارد. فیلم «سقوط» محصول سال ۱۹۹۳ است، یعنی دو سال پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و در آغاز دورانی که در آن آمریکا ادعای ابرقدرت تک قطبی و کدخدایی دهکده جهانی را داشت. اما جوئل شوماخر با فیلم خود تصویری از اعماق جامعه آمریکا ارائه می دهد که به کلی با ادعاهای سردمداران این کشور در تعارض است.

ویلیام فوستر، که نقش او در فیلم «سقوط» را مایکل داگلاس با هنرمندی و تسلط تمام بازی کرده است، یک مهندس نخبه است که به تازگی به عنوان نیروی مازاد از یک شرکت نظامی تولید کننده موشک های قاره پیما اخراج شده است. همسر او نیز مدتی قبل از او جدا شده و سرپرستی دختر خردسال آنها را برعهده گرفته است. فوستر در روز تولد دخترش تصمیم دارد به دیدن همسر و فرزند خود برود، اما ناخواسته درگیر مجموعه حوادث و رویدادهایی می شود که سرنوشت دیگری برای او رقم می زند. وضعیت آشفته اجتماعی و فشارهای روحی و روانی وارد شده بر فوستر را از همان صحنه نخست فیلم می توان دریافت. صحنه ای که با یک نمای بسیار درشت از چهره ی عرق کرده فوستر در داخل خودرو  آغاز می شود و آنگاه دوربین طی حرکتی طولانی تصاویری از ماشین های اطراف که همه در ترافیک متوقف شده اند و آدم های داخل خودروها نشان می دهد و سرانجام دوباره به داخل خودرو فورستر بازمی گردد. نماهای بعدی این سکانس افتتاحیه ی فیلم، همه به گونه ای انتخاب شده و پشت سر هم چیده شده اند که حس آشفتگی، ناآرامی و فشار روحی – روانی فورستر را به مخاطب القا کنند. او که از این وضعیت مستأصل شده است، خودرو اش را در ترافیک رها می کند و تصمیم می گیرد ادامه مسیر را پیاده طی کند. هنگامی که یکی از راننده ها با فریاد به او اعتراض می کند و می پرسد کجا می روی؟ فوستر با خونسردی پاسخی می دهد که کلید درک مشکل اصلی این شخصیت در فیلم است. او می گوید: «دارم به خانه می روم.» تقریبا تمامی ماجراهای ادامه داستان فیلم را می توان در قالب جستجوی فوستر برای یافتن خانه و وطن حقیقی اش خلاصه کرد. اما هرکدام از سلسله رویدادها و حوادث فیلم باعث می شود که او بیش تر و بیش تر از «خانه»اش  دور شود. در واقع او به این نتیجه می رسد که آن «وطنی» که سالها برای خدمت به آن تلاش کرده است، کاملا از درون فروپاشیده و ارزش ها و هنجارهای انسانی در آن واژگون شده است.

فوستر که خود فردی تحصیل کرده، سخت کوش و منظم بوده، در سفر یک روزه خود در شهر لس آنجلس با افراد مختلفی در جامعه مواجه می شود که نه تنها کارکرد مثبتی در جامعه خود ندارند، بلکه آلوده به انواع ناهنجاری ها و زشتی ها و خشونت ها هستند. فروشنده های گرانفروش؛ گنگ های مسلح جوانان زورگیر؛ پیمانکاران فاسد شهرداری؛ رستوران های فست فود با غذاهای مزخرف، لبخندهای تصنعی و مقررات مسخره؛ طبقه ثروتمندی خودخواه ، رفاه زده و بی مسئولیت؛ و متکدیانی که بجای کار کردن، انگل جامعه هستند. مشاهده این وضعیت نابهنجار و غیرانسانی در نظام سرمایه داری افسارگسیخته است که ویلیام فوستر را از یک شهروند مطیع و آرام، به یک شورشی و مبارز مسلح تبدیل می کند. هنگامی که در سکانس پایان فیلم، همسر سابق اش به او می گوید: «تو بیمار هستی، باید درمان شوی»، فوستر پاسخ می دهد: «من بیمار نیستم. این شهر بیمار است». و جالب آن که مامور پلیس هم این گفته فوستر را تایید می کند. البته این پلیس وظیفه شناس، که حتی در آخرین روز کاری قبل از بازنشستگی هم از خدمت رویگردان نیست، در پایان به موعظه اخلاقی فوستر می پردازد و می گوید اگر تمام شهر هم فاسد و آلوده و دروغگو باشند، این دلیل نمی شود که کسی بخواهد متوسل به خشونت شده و یا خودسرانه برای تحقق عدالت وارد عمل شود. او فوستر را جزء «آدم بدها» می شمارد که «پلیس های خوب» باید به حساب آنها برسند. اما فوستر نمی پذیرد که در دسته «آدم بدها» قرار دارد. می گوید «من همیشه هرچه دستور دادند اجرا کردم».

در یکی از سکانس های فیلم، فوستر وارد یک خانه مجلل و اشرافی می شود که متعلق به یک جراح پلاستیک است. مشاهده شکاف طبقاتی عظیمی که میان دو قشر تحصیل کرده از جامعه وجود دارد برای او شگفتی آور است. او خود مهندسی است که در صنابع نظامی مشغول به کار بوده تا از کشورش در برابر حمله کمونیست ها محافظت کند، اما درآمد اندکی داشته که حتی پاسخگوی نیازهای خانواده کوچک او نیز نبوده است. در سکانس اول فیلم هم شاهد کیفیت نازل خودرو او هستیم که نشان دهنده سطح زندگی اوست. وقتی او وارد خانه یک جراح پلاستیک می شود که دیوارهای آن با سیم خاردار محافظت شده، این پرسش در ذهنش شکل می گیرد که چرا در این جامعه، شغلی غالباً احمقانه و زائد مانند جراحی پلاستیک، تا این اندازه مورد اقبال است و پاداش می گیرد، در حالی که افرادی که در مشاغل حیاتی برای خدمت رسانی به جامعه مشغول هستند، همواره حق شان تضییع می شود. در واقع رونق بازار جراحی پلاستیک در هر جامعه ای را می توان نشانه ای جامعه شناختی از انحطاط ارزش ها در طبقه مرفه و ثروتمند، و رشد جنون آمیز مصرف گرایی و پوچ گرایی در میان آن ها محسوب کرد.

در سکانس عبور فوستر از زمین گلف یکی از ثروتمندان لس آنجلس هم، شاهد این فروپاشی اخلاقی طبقه سرمایه دار هستیم. در حالی که در دیگر صحنه های فیلم، فوستر با پارک ها و خیابان های شلوغ و اتوبوس هایی که جا برای مسافران ندارند مواجه شده است، در این سکانس او وارد یک زمین چند هکتاری سر سبز در وسط شهر می شود که باشگاه اختصاصی یکی از ثروتمندان برای بازی گلف است.

یک نکته قابل توجه در فیلم، تبدیل شدن فضای شهری به فضای نظامی و جنگی است. ویلیام فوستر که در ابتدای فیلم با پیراهن سفید و کراوات و کیف دستی در شهر تردد می کند و به مثابه یک کارمند وظیفه شناس و آرام دیده می شود، در نهایت مجبور می شود لباس نظامی بپوشد و با یک ساک پر از اسلحه مسیر خود به سوی «خانه» را ادامه دهد. چرا که در این شهر حتی نوجوانان کم سن و سال به انواع سلاح های خودکار مسلح هستند و در خیابان های شهر مثل آب خوردن دیگران را به رگبار می بندند. این شهری است که دیوار خانه ثروتمندان آن با سیم خاردار محافظت می شود. این شهری است که در مغازه های آن موشک انداز ضدهواپیما نگهداری می شود. این شهری است که کودکان آن، طرز استفاده از موشک اندازها را بهتر از مهندسان صنایع دفاعی بلد هستند. هنگامی که ارزش های اخلاقی و هنجارهای یک جامعه واژگون می شود و «اعتماد» از روابط انسانی رخت بر می بندد، طبعا فضای آن جامعه از مدنیّت عاری شده و رنگ خشونت و حال و هوای جنگ به خود می گیرد. در این جامعه افراد در ظاهر به یکدیگر لبخند می زنند، حتی کارکنان رستوران ها خودشان را با اسم کوچک معرفی می کنند تا مشتریان احساس صمیمیت داشته باشند، اما در واقع دیوار بلندی از بی اعتمادی، سوءتفاهم و مقررات احمقانه میان افراد این جامعه فاصله انداخته است. بدین ترتیب حتی یک درخواست ساده برای صرف صبحانه، منجر به اسلحه کشیدن و استفاده از مسلسل در فضای یک رستوران می شود.
معضل اصلی و تناقضی که فیلم «سقوط» با آن مواجه است، دشواری دسته بندی شخصیت ویلیام فوستر بر اساس فیلم ها و ژانرهای مشابه هالیوودی است. آیا فوستر یک قهرمان است، یک بیمار روانی است، و یا یک خلافکار است؟ در ابتدای فیلم او در قامت یک مرد سفید پوست مغرور آمریکایی، فروشنده ای کره ای را به خاطر لهجه و قومیت اش مسخره می کند و بابت کمک های آمریکا به کره به او فخر می فروشد. در صحنه ای ذیگر، جوانانی خلافکار از او باج خواهی می کنند. آنها نیز رنگین پوست و از تبار مکزیکی هستند. در این جا، به نظر می رسد فوستر مشکلات اصلی جامعه آمریکا را ناشی از اقلیت های قومی و نژادی می داند. گویی آنها هستند که «خانه» و «وطن» او را اشغال کرده، و مسبب مشکلات اجتماعی و انحطاط اخلاقی آن هستند. اما در ادامه فیلم تلاش می کند این اتهام را از شخصیت فوستر بزداید. به عنوان مثال او در صحنه ای، در مقابل یک نژادپرست افراطی می ایستد و افکار بیمارگونه ی او علیه اقلیت های قومی را محکوم می کند، و عاقبت نیز او را به قتل می رساند. در سکانسی دیگر، فوستر شاهد اعتراض مرد سیاه پوستی است که درخواست وام او به علت «اقتصادی نبودن» توسط بانک رد شده است. در این سکانس نیز فوستر نگاهی همدلانه به آن سیاه پوست دارد که انگار به دلیل «اقتصادی نبودن» در این جامعه هیچ جایی ندارد. در واقع خود فوستر نیز به علت «اقتصادی نبودن» از محل کارش اخراج شده است. در واقع فیلم تأکید دارد بر این واقعیت که در جامعه سرمایه داری، انسان تنها در صورتی دارای اعتبار است که «ارزش اقتصادی» داشته باشد

نقد و بررسی فیلم سقوط

Print this pageShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
لینک کوتاه:
http://www.nedayesahel.ir/?p=28508 photo169857019186096259 (1)